X
تبلیغات
رایتل

 

دو سه روزی بود محمد و نادر سر به سر شهیناز میذاشتن و هر کاری می کرد ازش ایراد می گرفتن ,  البته فقط به قصد شوخی و عوض کردن اون روح مرده آکادمی . آخه بیچاره ها واقعا از اون سکوت و جو بی روح خسته شده بودند . هر وقت که بچه ها سر به سر شاهی می ذاشتن اون چیزی نمی گفت و ازشون دور می شد. مثلا یه بار بهش گفتن تو نومینی میشی , یه بار که شاهی براشون چای درست کرد گفتن دخترای مصری  بلد نیستن  چای درست کنن , تو از کجا یاد گرفتی و ...

تا اینکه اون شب وقتی شهیناز شامش رو روی میز گذاشته بود که بخوره بچه ها بدون اینکه متوجه بشه شکر ریختن تو غذاش , وقتی شهیناز متوجه شد اونا بهش خندیدند ولی دیگه طاقت شاهی تموم شده بود و داد و هوار راه انداخت . اونا هم هر چی سعی می کردن آرومش کنن و بگن که قصد شوخی داشتیم کوتاه نمی اومد و می گفت من مظلوم ترین دختر آکادمی هستم . کی همچین بلاهایی که سر من در می آرین جرات داشتین سر دیا و میرهان و امل و اسما در بیارین؟؟؟ به به خیلی دوستای خوبی بودین برام , هیچوقت خوبیاتونو یادم نمیره و...